روانشـــــــناسی ، کیمیای زنـــــــــــــدگی

من میتوانم ، پس خواهم توانست

خود برتر بخش معنوی وجود ما را تشکیل میدهد . بسیاری از ما در قلمرو خود پست ترمان زندگی میکنیم آنجا مکانی برای تجربه کشمکش ، فقدان ، ترس و درد است. خبر خوب این است که ما میتوانیم سفر به سوی این مکان آرامش درونی را همین حالا درست در جایی که هستیم و با ابزارهایی که در اختیارمان است ، شروع کنیم.


بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1391 ساعت 09:47 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

می دانی چه موقع از روی دوچرخه میفتی؟ وقتی که رکاب زدن را فراموش کنی. زندگی نیز این گونه است!

نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1391 ساعت 10:01 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

به خاطر بسپار: اگر هرروز کمی نگران باشید در طول عمرتان سال های زیادی را از دست خواهید داد


                                                                                                          

نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1391 ساعت 05:59 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

همیشه به خاطر داشته باشید ، شما بسیار بزرگت از چیزی هستید که مانع موفقیت شما گردد


                                                                                                                        " دن زادرا "

نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1391 ساعت 10:58 ق.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

بازندگان ، در گذشته و آینده زندگی می کنند و برندگان ، در زمان حال

                          
                 
                                                                                                                                                  " لیونز"

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1391 ساعت 06:56 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

این فرمول را به خاطر بسپار: 9 بار زمین بخور ، 10 بار برخیز!!!

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1391 ساعت 01:53 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

فراموش نکن یکی از این روزها ، هیچ یک از این روزها نیست ، امروز ، روزی است که باید کاری بزرگ را آغاز کنیم!!!

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1391 ساعت 11:50 ق.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

من در اتاقم تابلویی دارم که همیشه به من آرامش میدهد ، آن را جایی نصب کرده ام که به من یادآوردی میکند شور و شوق واقعی از خارج نمی آید بلکه از چیزی فوق العاده در درون ما نشات میگیرد.
ُهمه ما توانایی داریم که به این مکان آرام در درونمان برسیم ، به جایی که میتوانیم در آن احساس امنیت ، وفور و آرامش کنیم و به درستی با زندگی همگام شویم من این مکان فوق العاده را در وجودمان خود برتر میدانم.
وقتی در قلمرو خود برتر زندگی میکنیم به همه خصوصیات الهی مانند توجه ، لذت ، قدر دانی ، قدرت و عشق دست میابیم. ما آزادیم که از بهترین چیزهایی که زندگی در مسیرمان قرار میدهد ، لذت ببریم و آرامش و خنده قلبمان را سرشار کند.



نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391 ساعت 10:43 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

مغازه داری را نزد خردمندترین مرد جهان فرستاد تا راز سعادت رو بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان ها سرگردان بود تا بالاخره به قصر زیبایی در بالای کوهی رسید مرد خردمند در آن قصر زندگی میکرد.
پس از وارد شدن به قصر ، قهرمان داستان ما به جای دیدن مردی مقدس با مکانی پر از قیل و قال روبرو شد. بازرگانان می آمدند و میرفتند ، مردم در هر گوشه ای مشغول صحبت بودند. ارکسر کوچکی موسیقی ملایمی مینواخت ، روی میز انواع و اقسام خوراکی های خوشمزه آن منطقه قرار داده شده بود ، مرد خردمند با همه صحبت میکرد و پسرک مجبور شد 2 ساعت به انتظار بنشیند تا نوبتش فرا رسد.
مرد خردمند با دقت به حرفای پسرک در مورد علت مراجعه اش گوش سپرد ، اما به او گفت وقت ندارد که همان موقع راجع به راز سعادت چیزی بگوید ، پیشنهاد کرد که پسرک گشتی در قصر بزند و 2 ساعت دیگر برگردد.
آن گاه قاشقی با دو قطره روغن به پسرک داد و گفت: در ضمن میخواهم کاری برایم انجام دهی همانطور که در قصر گردش میکنی این قاشق را هم با خودت ببر و مواظب باش قطره های روغن از آن نریزد.
پسرک در حالی که چجشم از قاشق برنمیداشت از پله های بسیار قصر بالا و پایین رفت پس از 2 ساعت به اتاق مرد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید: خب ، قالی هلی ایرانی را که در سالن غذل خوری آویزانند را دیدی؟ باغی را که سرباغبان 10 سال برای ساختن آن زحمت کشیده تماشا کردی؟ آیا متوجه دست خط های پوستی زیبا در کتابخانه ام شدی؟
پسرک از خجالت سرش را به زیر افکند و اعتراف کرد که هیچ کدام را ندیده است ، تنها توجهش به روغنی بوده که مرد خردمند به او سپرده بود.
مرد خردمند گفت : پس برگرد و عجایب دنیای من را تماشا کن به مردی که خانه اش نمیشناسی اعتماد نکن.
این دفعه پسرک با خیالی راحت قاشق را براشت و به تماشای قصر پرداخت این دفعه همه آثار هنری بر روی سقف ها و دیوار هارا خوب نگاه کرد به تماشای باغ ها ، تپه ها و زیبایی گل ها نشست و سلیقه ای را که در انتخاب هر چیز به کار فته بود ستود. وقتی به نزد مرد فرزانه برگشت، همه جزئیات را هم برایش بازگو کرد
مرد خردمند پرسید: پس قطره های روغنی که به تو سپردم چه شد؟
پسرک به قاشق نگاهی کرد و دید که از روغن خبری نیست.
خردمندترین خردمندان گفت: خب، فقط میتوانم نصیحتی به تو کنم.
راز سعادت در این است که همه عجایب دنیا را بنگری و از قطره های روغن هم غافل نشوی.




نوشته شده در شنبه 3 تیر 1391 ساعت 05:23 ب.ظ توسط ریــــــــما نظرات | |

به خاطر بسپار علت جرات نداشتن ما ، دشواری امور نیست ، چون جرات نداریم ، امور دشوار می نماید...

نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391 ساعت 10:59 ق.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |

کسی که می پرسد ، تا پنج دقیقه احمق است ، کسی که نمیپرسد برای همیشه احمق میماند

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 10:58 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |

از تمبر یاد بگیر ، تا رسیدن به مقصد به نامه میچسبد...

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 08:54 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |


آرامش ذهن از کجا می آید؟ کاملا مشخص است افرادی که به جای کشمکش با زندگی با آرامش با آن روبرو می شوند ، رقیصدن با زندگی را کشف کرده اند انها یاد گرفتند چطور احساس ، اعتماد ، قدر شناسی و عشق داشته باشند ، آنها همواره میگویند " همه چیز خوب است " و خبر خوب این است که ماهم میتوانیم یاد بگیریم چطور با زندگی برقصیم...


نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 07:45 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |

مقدمه:
مهربانم...
همیشه وقتی میخواستیم جواب کسی رو بدیم بهمون میگفتن جواب ابلهان خاموشیه ، یا همیشه فکر میکنیم اتمام حجت که بکنیم دیگه بگو مگویی بوجود نمیاد ، همیشه از اطرافیانمون شنیدیم پول و موفقیت خوشبختی میاره ، یا اینکه همیشه فکر میکنیم عاشق واقعیمون باید بدونه به چی نیاز داریم ، یا اینکه خیلیا میگن حرف مرد یکیه هیچوقت زیر قولت نزن ... و کلی جمله و فکر که همیشه قبولشون داشتیم حالا میدونید چی میخوام بهتون بگم؟؟؟میخوام بگم تمام جملات بالا و کلی جمله دیگه که بعدا براتون میگم همتون اشتباهه ، این افکار و عقاید خطرناک و سمی هستند که طی سال ها ما آن ها رو قبول کردیم اما باید تمامش رو دور بریزیم.
اگر دوست دارید دلیلش رو بدونید و با این افکار سمی آشنا بشید منتظر پست های بعدیمون باشید.


نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 07:35 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |

یادت باشد : خداوند ما را اتفاقی به دنیا نفرستاد...

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 07:29 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |




" پائولو کوئلیو" با عشق زیستن را در قالب حکایتی چنین می نگارد:
یکی بود یکی نوبد در روزگاری دور مردی بود که همه زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود ، وقتی مرد ، همه گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهرباین مثل او حتما به بهشت میرود هرچند بهشت برای این مرد چندادن مهم نبود اما به هر حال به بهشت میرود.
روح مرد بر دوراهی بهشت و جهنم ایستاده بود ، دربان نگاهی به اسامی کرد و چون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت اورا به جهنم فرستاد زیرا جهنم هیچ نیازی به دعوت یا کارت شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت وگریبان مسئول مربوطه را گرفت وگفت: این کار شما تروریسم خالص است!!!
مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم اورا پرسید و شیطان با خشم گفت : آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و از وقتی او آمده کار و زندگی مارا بهم زده ، از وقتی که رسیده به حرفای دیگران گوش میدهد ، در چشمهایشان نگاه میکند و بدرد دلشان میرسد و با عشق آنان را میبوسد. حالا همه دارند در دوزخ گفت و گو میکنند ، همدیگر را در آغوش میگیرند و میبوسند اخه!!! دوزخ که جای این کار ها نیست!!! لطفا این مرد را پس بگیرید.


به خاطر بسپار ، با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 ساعت 07:12 ب.ظ توسط ریــــــــما ردپا | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت